گاهی حوادث در اوج ناملایمتیها آنچنان در هم تنیده میشوند که به یکباره اتّفاقی خوشایند از آن نتیجه میشود. عجیب است! همانطور که برعکس این موضوع نیز صحّت دارد. معطوف شدن و تمرکز روی جنبههای ثابت ی
همچون همیشه زنگار قلمم را زدوده و مینویسم. با اینکه نمیدانم از چه؟ امّا شاید «درد» نقطۀ مشترک تمام آدمهای عالم باشد. با این وجود مسکّن رفاه، خودفریبی، امید و امثالهم برای خیلیها مانع از درک این
میکشم. من تصویر آن میوۀ مدوّر را بارها و بارها در بوم پر درون مغزم میکشم. میوههای عقدهآلود را از شاخۀ بلند آرزو با پریدنهای مکرّر به زیر میکشم. گاه در هیاهوی دویدنهای روزانه، دقیقهای در گو
برای برخی افراد مرحلهای از زندگی وجود دارد که در آن عشق معنی خود را از دست میهد. آدمهای حسّاس و دردکشیدهای که هیچ لذّت و هدیهای در زندگی نیست که بتواند آنها را تا اوج شادی پیش ببرد. رنگها تأثی
هنوز آن لحظهای که موهای طلایی بلندش را دیدم فراموش نکردهام. البتّه مگر میشود فراموش کرد؟ موهایی طلایی با رگههای سیاهرنگی که از لابهلای آنها به چشم میخورد و زیباییاش را صدچندان میکرد. در می
مرده؟ زنده، سرزنده! درختها هم حالات گوناگون دارند. وقتی زنگار قلمم را پاک میکنم تا چند خطّی دوباره بنویسم بالاخره از جایی به یک درخت پیوند میخورم. آنها گاه ایستاده در مصائب هستند و رنگشان به
جملات بسیار نابی که عصارۀ ساعتها اندیشۀ عمیقند و به بهای جاگذاشتن وسایل مادّی در اماکن عمومی که گاه بسیار گران هستند به دست آمدهاند در یک چشم برهم زدن نابود میشوند چون در آن لحظه قلم و کاغذی برا
احتمالاً مرگ حسّی شبیه لذّت خوردن صبحانه در صبح یک روز تعطیل در بالای یک کوه بلند باشد. آنجاست که فارغ از هر دردی میتوان به سمت آن بال گشود. دردهایی که در طول و عرض زندگی چون زنجیر آنچنان در کالب